امیدم..عشق م..
نور الشهدا . . .
داشتم عاشق می شدم . ..
زیر باران وداع شعبانیه
و در عمق صخره های مه آلود . ..
چقدر مه دارد این روزها آسمان نه چشمانم ...
نمی بینمت . . .
نور الشهدا . . .
داشتم عاشق می شدم . ..
زیر باران وداع شعبانیه
و در عمق صخره های مه آلود . ..
چقدر مه دارد این روزها آسمان نه چشمانم ...
نمی بینمت . . .
به خاطر همه ی روزهای بی تو گذشته
من از خدای خودم نه ، که از خودم گله دارم
من هنوز مات این قصه ام..
تو جان بخواه..
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!
البته اگر به قول بعضی شرک نیست!!!
دل م میخواهد فقط نگاهت کنم...
ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت و تو حتی نمیگویی جـــــــــانم
با تکبیره الحرام نگاهت . .
نه انگار نمیشود تو بخوان من نگاهت میکنم . .
دریاب این چشمها را . ..
در نمازم خم ابروی تو بر یاد آمد . .

زمانه ی عجیبی است!
برخے مردمان امـــام گذشته راعاشقــند،... نه امـــام حاضر را!
میدانی چرا؟!
امام ِگذشته را هرگونه بخواهند تفسیر می کنند،
اما ♥امام ِحاضر♥ را باید فرمان ببرند....
وکوفیان عاشــــورا را اینگونه رقم زدند ...
کاش بودی و برایم روزه میخواندی روضه قتل گاه را

پرده اول :
نرساندن آب را چه باک!
عباس(ع)
عشق را آبِ رو بخشید...
عشق امام چه می کند با دل..؟!...
پرده دوم:
دوستداشتنت گاهی
در من جریان پیدا میکند
رود میشود
دریا میشود
موج میشود
و طوفان به پا میکند ...
پرده سوم:
من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه
و من مرده ام . .
چرا که تورا نمیشناسم . .
فاتحه بخوانید برایم . .
پرده چهارم:
به پای تو نمیرسد این دل تکهپارهام
نگاه کن نگاه کن منتظر اشارهام ...
پرده پنجم:
پرده ششم:
این روزها
"کمیل"
هم اگر بود؛
مدام
"ندبه"
می خواند...
پرده آخر :
گلایه نوشت:
دیگر چه بگویم ؟!
خسته ام .. . .
خودت بگو چطور باید دوستت داشته باشم ؟!!
وقتی که حرمت انتظارت از دستان عشق لیز می خورد ؟!!
انتظار چه از عشق می فهمد؟!
و عشق چه از انتظار ؟!!!
قایق دلم را در دریای دلت می اندازم . . . بی خیال فاصله ها . . .
همین که با تو حرف میزنم . . . . . بس است . . .
می بینی درصد عشق بازی ام کم شده . . .
دلبری هم حدی دارد..
ندارد؟!!!
دارد . .
صداقت چشمانت را میخواهم سیراب کن عطش چشمانم را . . .
تشنه ام . . .
آرام بخوان:
چشمانم میسوزد. .
غوغایی به پاست در کربلای دلم ...

کربلا .... :
غایتم عاشورا ست . . و خیمه ام . . خیمه ارباب. .
سحر
غروب
نیمه شب!
اصلا هر وقت تو بگویی،
تو بخواهی!
تنها باش
تا سر روی پایت بگذارم
و پلک روی هم!
اینکه بخواهم در محضر قدس تو از مجدت بگویم ...
عظمتت کلمات را در هم می شکند . . .
سخت است دوست داشته باشی و نبینی ...
بی ادعا بگویم آقا کاش بودی.. . .
کاش بودی . .
شاید نباید بگویم ..
ولی در سینه ام حبس میشود نفس هایی که به عشق تو به تژش در می آیند. . .
کاش بودی. . .
دل م نه . . .
دل ی که متعلق به توست همان سراپرده محبتت ...
می خواهد تا لحظه ای سر بر شانه های استوارت بگذارد. . .
زیاده خواهی ست برای من که سیاهم...
بقیه اش را تو بگو. . . .
رسم ادب نیست اینکه پرحرفی کنم .. . .
سراپا گوش میشوم برای شنیدن ترانه صدایت. . :
بسم الله: ..
.
.
بازار پر می شود از خیاط هایی که نام بلند تو را روی پرچم ها، سوزن دوزی می کنند... حسین
|
دارم زیر بار کلمات خفه می شم ... دلم کمی گوش می خواهد ... کاش ب و د ی | |||||

عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم
آقا نشد که لایق دیدارتان شوم
غفلت بساط کرد سر راه طفل دل
وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم
واصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم
چیزی نداشتم که خریدارتان شوم
باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم
شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم
ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم
در روز غم ولی نشد عمارتان شوم
با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام
اذنم بده فدایی و سردارتان شوم
ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود
مهمان کنار سفره افطارتان شوم
در روز انتقام شهیدان کربلا
آقا اجازه هست ز انصارتان شوم
در بین روزه و عطش و اشک و شور و شین
یک ذکر مستجاب بگویم فقط حسین
دل نوشت:
خودت بگو سخت تر از انتظار هم چیزی هست...؟؟!!
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
محبت اکسیری است که با آن می توان ماهیتها را تغییر داد و منقلب کرد. محبت مبدأ آفرینش موجودات نیز هست.در حدیث قدسی خداوند می فرماید: گنج پنهان بودم پس دوست داشتم معروف شوم و مردم مرا بشناسند، لذا خلق را آفریدم تا آنها مرا بشناسند.
محبت هدف آفرینش است.کمال مطلوب انسان در آفرینش نیز عبادت و بندگی است. هدف از خلقت موجودات علم انسان است. این عبادت و علم در تسبیح و تقدیس خداوند ظهور می یابد.تقدیس و تسبیح که بندگی خداست بدون دانائی و شعور امکان نمی پذیرد واین تسبیح و تقدیس همان است که هدایت نام گرفته است، و این هدایت عام به سوی محبوب همان آئین موجودات است.
در احادیث آمده است که دین،حبّ و بغض است.
فضیل بن یسار گوید: از امام صادق (علیه السلام) دربارۀ مهر وکین پرسیدم که آیا جزو ایمان است؟ فرمود:آیا ایمان چیزی غیر از دوستی و دشمنی است؟ پس این آیه را تلاوت فرمود که: ایمان را محبوب دلهای شما قرار داد و برای شما تزیین فرمود کفر و گناه و سرکشی را ناپسند شما ساخت. آنان که چنین باشند هدایت شدگانند.
وقتی محبت پیدا شد تلخ را شیرین می کند. عربها می گویند:زدن دوست مثل مویز شیرین است.
محبت درجاتی دارد که بالاترین درجۀ محبت ،آن است که مُحب اصلاً خودش را نمی خواهد بلکه محبوبش را می خواهد.خودش را هم برای محبوبش می خواهد.محبت موجهایی دارد و هرموج آن اثری دارد. مُحب به درجه ایی می رسد که از اسم محبوبش لذت می برد.
قلب انسان کانونی است که شعله های عشق ومحبت ازآن ریشه می گیرد. یکی از بزرگترین احسانهای امامان بزرگوارمان تألیف قلوب مومنان وعاشقان است.از وظایف مهم امام و پیشوای معصوم ما بیدار کردن فطرتهای خفته می باشد. الفت دادن قلوب پراکندۀ دوستان به یکدیگر از شورآفرین ترین و نیکوترین احسانهای امام هر زمان است، و شعلۀ محبتها و دوستی هایی که در پرتو عشق این پاکان زبانه می کشدبسیار دیرپا و عمیق است.
از نشانه های گویای این نکته آن است که هر چه محبت محب نسبت به محبوب بی همتایش بیشتر وشدیدتر باشد ،نسبت به سایر دوستان محبوبش نیز بیشتر عشق می ورزد.
بی شک دورافتادگان این کوی و بی خبران از وادی قرب و ولایت از این احسان نصیبی جز حرمان نخواهند داشت. واضح است که در دیدارهای بدون حجاب و در ملاقاتهای مستقیم آن چنان آتش سوزان سراپای عاشق را فرا می گیرد که تمام هستی او را طعمۀ حریق می سازد و آن چنان حرارتی در دل او می افکند که پروانه وار و دیوانه وار اورا شمع فروزان خویش خوانده ،اسیرش می شود.
بلبل نیم که بر سر هر گل نوا کنم
گل نیستم که درد دل را دوا کنم
پروانه نیستم که بسوزم به شعله ایی
شمعم تمام سوزم و جان را فدا کنم
محبت مُحب را به محبوب می رساند چه ما بخواهیم وچه نخواهیم. اگر به چیزی محبت پیدا کردید به آن خواهید رسید.
خواندن همۀ دعاها و زیارتها خوب است اما شاهراه اصلی و صراط مستقیم ونزدیکترین ورساننده ترین راه به کعبۀ مقصود این است که به او محبت پیدا کنی و او را دوست بداری.دوستی در غیر موارد استثنایی یک امر اختیاری محسوب می شود. بعضی از دوستی ها اختیاری نیست.محبت والدین نسبت به فرزندشان اختیاری نیست.اما بسیاری از دوستی ها در اختیار انسان است و می تواند در خود ایجاد کند یا از خود دور کند.به همین جهت خدای متعال در قرآن به دوستی اولیاءالله و دشمنی با اعداءالله امر فرموده است.
باید به امام زمان(علیه السلام) محبت پیدا کنید و او را دوست بدارید.اگر به او محبت پیدا کنی صفحۀ وجودت عوض می شود.اگر او را دوست بداری نامش را همه جا به بزرگی یاد می کنی.
اگر یک سر سوزن به امام زمان (علیه السلام) محبت پیدا کنی آب و نان از دهنت می افتد،اما ذکرجمال وجلال وفضایل و کمالات و عظمت او از دهنت نمی افتد.
محبت نشانه دارد.اگر مُحب امام زمان(علیه السلام) باشی برای او اشک میریزی وبه دنبال او می گردی،سراغ او را می گیری و راه رسیدن به او را جویا می شوی.محبت هم تو رابه او نزدیک می کند و هم او را به سوی تو می کشاند.
محبت مهدی (علیه السلام) عین ایمان است. ایمان واقعی یعنی محبت پیامبر(صلّی الله و علیه وآله وسلّم) واهل بیت (علیه السلام).
حدیثی به سند معتبر از وجود مقدس خاتم النبیاء در کتاب “اختصاص” شیخ مفید و “بحارالانوار” علامه مجلسی نقل شده است که پیامبر اکرم (صلّی الله و علیه وآله وسلّم)
فرمودند:ایمان به من نیاورده است کسی که مرا از خودش و فرزندان مرا از فرزندان خودش بیشتر نخواهد.
مراد از فرزندان پیامبر(صلّی الله و علیه وآله وسلّم) تنها فاطمۀ زهرا (سلام الله وعلیها) وامام حسن وامام حسین (علیه السلام) نیستند، بلکه منظور همۀ اولاد پیامبرند.
امروزه فرزند مسلّم پیامبر(صلّی الله و علیه وآله وسلّم) وجود مقدس امام زمان(علیه السلام) هستند.هیچ کس به اندازۀ ایشان به پیامبر(صلّی الله و علیه وآله وسلّم) نزدیک نیستند.باید اگر ایمان به پیامبر(صلّی الله و علیه وآله وسلّم) داریم بچه های خودمان را برای امام زمان(علیه السلام) بخواهیم نه امام زمان(علیه السلام) را برای خودمان.باید لااقل امام زمان(علیه السلام) را به اندازۀ بچه های خود دوست بدارم.همان طور که شب و روز فکر ما در سلامتی ، راحتی ،رفاه وآسایش فرزندمان غرق است لااقل به همان اندازه در فکر امام زمان(علیه السلام) باشیم. همانگونه که یک ساعت فرزندمان از جلوی چشممان دور می شود نگران و مضطرب می شویم حداقل همین حال را در فقدان و گم شدن امام زمان(علیه السلام) داشته باشیم.
جوانها زودتر به میدان وارد می شوند. یکی از بزرگان نقل می کند: یک ماه رمضان در مشهد مقدس تصمیم گرفتم که منبر را دربارۀ امام زمان (علیه السلام) سخن بگویم. شبهای اول رمضان مواظب مستمعین مجلس بودم که ببینم چه کسانی خوب به حرف من گوش می دهند وچه کسانی بی اعتماد به مطالب من هستند. در بین جمعیت دیدم جوانی پای منبر من می آید، شبهای اول آن دورها نشسته بود و شبهای دیگر نزدیک ونزدیک تر می شد ،تا آنکه شبهای پنجم و ششم ماه مبارک پای منبر می نشست. از همۀ مستمعین زودتر می آمد و برای خود جا می گرفت. من از حضرت ولی عصر (علیه السلام) حرف می زدم که شبهای اول مقداری علمی بود ولی کم کم مطالب از علمی به ذوقی و به حال افتاد. وقتی یکی دو کلمه با حال حرف زدم دیدم این جوان منقلب شد. آنچنان انقلابی که نسبت به تمام جمعیت ممتاز بود. با فریاد یا صاحب الزمان می گفت و اشک می ریخت و گاهی هم به خود می پیچید.
این حالات در شبهای ماه رمضان تشدیدتر می شد تا آن شبهای آخر که من راجع به وظایف شیعه و محبت به حضرت ولی عصر ارواحنا فداء حرف می زدم و می گفتم که باید او را دوست بداریم و در زمان غیبت چنان کنیم.آن جوان چنان سوزناک گریه می کرد که ما هم منقلب شدیم. او می سوخت و اشک می ریخت که مرا سخت منقلب کرد.
بالاخره ماه رمضان گذشت و منبرهای من هم تمام شد.اما من تصمیم گرفتم آن جوان را پیدا کنم. از این طرف و آن طرف سئوال کردم آن جوان که بود؟ و آدرسش کجاست؟ معلوم شد آن جوان نیم باب دکان عطاری در فلان محلۀ مشهد دارد. من رفتم در آن مغازه سراغ آن جوان ،که دیدم دکان بسته است.از همسایه ها پرسیدم جوانی با این خصوصیت در اینجاست؟ آنها جواب مثبت دادند و اسمش را به من گفتند. پرسیدم کجاست؟ آنها گفتند بعد از ماه رمضان دو سه روزی مغازه را باز کرد ولی حالش یک طور دیگری شده بود. حدوداً یک هفته است که مغازه را تعطیل کرده و ما نمی دانیم کجاست.
حدود سی روز بعد در خیابانی که منزل من آنجا بود، وقتی از منزل بیرون آمدم این جوان به من رسید اما چه بود؟ لاغر شده، رنگ پریده و زرد…وقتی به من رسید اشکش جاری شد و به من گفت خدا پدرت را بیامرزد. خدا به تو طول عمر دهد.هی گریه کرد و شانه های مرا می بوسید.
می گفت راه را به من نشان دادی. مرا به راه انداختی،به مقصودم رسیدم.شما درآن شبهای ماه رمضان دل ما را آتش زدید. عشق به امام زمان(علیه السلام) پیدا کردم.در گذشته دلم متوجه حضرت نبود. کم کم علاقه پیدا کردم او را ببینم. دلم نمی خواست بخوابم یا چیزی بخورم.فقط می خواستم او را ببینم .بعد ازماه مبارک رمضان مغازه را باز کردم ، دیدم دل به کسب و کار ندارم. رفتم به دامنۀ کوه در بیابان ، روزها در آفتاب و شبها در مهتاب داد میزدم، محبوبم کجایی ؟ آقای مهربانم کجایی؟ هی ناله کردم و اشک ریختم تا عاقبت روی محبوبم را دیدم.
وقتی گریه اش تمام شد صورت مرا بوسید و گفت: خداحافظ. من یک هفتۀ دیگر بیشتر زنده نیستم. گفتم : چرا؟ گفت: به مقصودم رسیدم ،ترسیدم که بیشتر در این دنیا بمانم این قلب روشن من باز تاریک شود، درخواست مرگ کردم و آقا پذیرفتند.
بنمای رُخ که خلقی واله شوند وحیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
می بینیم که سرور دور از نظر ، انتظار مُحب خود را به سر می آورد و حتی از خطرات قلبی او خبر می دهد و به کار او رسیدگی می کند و موجب شفای قلب و فکر او می گردد.
اینها همگی نشانۀ آن است که محبوب پرده نشین ما آنی از توجه به انسانها و به ویژه شیعیان خود غافل نیستند و با قلب وسیع و عطوف خودبه تمامی دعوتهای آنان مهربانانه لبیک می گوید.
دل نوشت:
من هنوز هم منتظرم...
دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم ..... خیلی حسین (ع) زحمت مارا کشیده است

مجنون حریف غصه ی لیلا نمی شود
زخم فراق بی تو مداوا نمی شود
فالی زدم به حضرت حافظ جواب داد
بخت همیشه بسته ی ما وا نمی شود
آب از سرم گذشته در این موج بی کسی
ساحل حریف طعنه ی دریا نمی شود
من آمدم به درد دلم چاره ای کنی
حالا مگر به جان تو فردا نمی شود
قدری بیا و حال خراب مرا ببین
حالی بپرس کم ز تو آقا نمی شود
دلخوش به هیئتم که همیشه حضور تو
جز در هوای روضه ی سقا نمی شود
جان دو دست حضرت عباس جان مشک
آقا بیا که بخت دلم پا نمی شود
آقا به جان پهلوی زهرا ظهور کن
درد مدینه بی تو مداوا نمی شود
آقا شنیده ایم که بهار ظهور تو
بی انتقام حضرت زهرا نمی شود
دل نوشت:
....